خرید بک لینک
موقعِ گریه کردن بینی‌م تیر می‌کشه. حالا امشب، بعد از گذشتنِ عقربه کوچک از روی 12، هر نیم ساعت یک بار با چنددقیقه این طرف و اون طرف، بینی‌م تیر می‌کشه. جوری که مجبور میشم دستمو محکم بکشم روش و تموم میشه. یجور مرضِ. فقط برای اذیت کردنِ خودم. اینکه برای یک نفر بنویسم و هیچوقت نتونم براش بخونم چون نیست. وجودِ مادی نداره. مامان میگه وقتِ من برای غصه خوردن بازه. خیلی وقت بود که می‌خواستم تووی این وب، یه‌خورده دردِ دلمُ بگم. بعد فکر کردم بازم مثل همیشه، حس می‌کنید به شما ربطی نداره. رد میشید. می‌زنید صفحه‌های قبل و مطلب‌ها رو کپی می‌کنید. ولی امشب. دستم مدام کشیده میشه سمتِ پوشه‌ی آهنگ‌های ش.ن. قول داده بودم به خودم دیگه آهنگ‌هاشُ گوش ندم. چون اذیت میشم. گریه می‌کنم. یادِ همه چی میفتم و دلم ناراحت میشه. امشب. که از ترسِ تنهائی، برق اتاقم روشنه. بابا با چشم‌های سرخ میاد جلوی در و میگه «هنوز بیداری؟ ای باباش هِی!». می‌خواستم بگم از اینکه خرمایِ شیره‌دار دوست دارم و مامان خرمای خشک گرفته. بگم از اینکه یه مدت فقط مهرِنماز می‌خوردم. بگم که بعدازظهر بالکن رو شستم و گردوها رو با مامان پخش کردیم تووش. می‌خواستم مفصل از ذهنم بگم. از تقویمِ خیالیم. از بازی که با حروف تووی ذهنم می‌سازم. از جمع زدن عددها. از تیرکشیدن بینی‌م. می‌خواستم خیلی چیزها بگم. بازم یه محور جدا باز کنم برای این حرفهام. ولی من، نتونستم. اونقدر بینی‌م تیر می‌کشید که یه پیاله برداشتم و گذاشتم زیر چشمام. ده تا برگ دستمال‌کاغذی رو گذاشتم کنار بالشم. وقتی خوابم ببره، پتو مسافرتی رو می‌گیرم جلوی بینیم تا دیگه تیر نکشه. تا گریه کردن تموم نشه.

برچسب: نویسنده: کارن زارعی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 23:38

صفحه بندی