یه عادته. غصه خوردن به سبکِ هیچکس
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/25 | ساعت: 23:38
موقعِ گریه کردن بینیم تیر میکشه. حالا امشب، بعد از گذشتنِ عقربه کوچک از روی 12، هر نیم ساعت یک بار با چنددقیقه این طرف و اون طرف، بینیم تیر میکشه. جوری که مجبور میشم دستمو محکم بکشم روش و تموم میشه. یجور مرضِ. فقط برای اذیت کردنِ خودم. اینکه برای یک نفر بنویسم و هیچوقت نتونم براش بخونم چون نیست....
یه عادته. غصه خوردن به سبکِ هیچکس.
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/12 | ساعت: 19:25
موقعِ گریه کردن بینیم تیر میکشه. حالا امشب، بعد از گذشتنِ عقربه کوچک از روی 12، هر نیم ساعت یک بار با چنددقیقه این طرف و اون طرف، بینیم تیر میکشه. جوری که مجبور میشم دستمو محکم بکشم روش و تموم میشه. یجور مرضِ. فقط برای اذیت کردنِ خودم. اینکه برای یک نفر بنویسم و هیچوقت نتونم براش بخونم چون نیست....
20
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/27 | ساعت: 12:24
"بیمعرفتی که در مرامت نبود. سراغی از ما نمیگیری لااقل؟" با تهمایهی "نکُند دل نَکَنی، دل بِکَند، بهر تو دلدل نکند؟ برود در بر یار دگری، صبح که بیدار شوی؟" + نوشته شده در ساعت توسط دما |
15
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/21 | ساعت: 14:56
ــ تا حالا رفتی بین ابرا؟ نه؟ خُب، ببین اونها هیچی نیستن. منظورم اینه که دستتُ دراز کنی، هیچی گیرت نمیاد. ابرا منُ یادِ تو میندازن. یادِ «هیچی» گفتنهات. اونا هیچی هستن! ولی وقتی جمع بشن، میشن ابر. ابر چکار میکنه نازلی؟ مثلِ الانِ تو. گریه میکنه.
16
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/21 | ساعت: 14:56
وقتی میبینمش، مغزم بهم دستور میده آدم حسابش نکنم.
17
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/21 | ساعت: 14:56
حسِ کسی که عمران نخونده ولی سدسازی میکنه جلوی چشماش.
18
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/21 | ساعت: 14:55
حتی به این هم فکر کردهام که مثلا هر دویمان پاندا باشیم. دیگر با دوسال سربازی رفتن، مرا یادت نمیرود. مگر اینکه بروی دنبالِ برگ برای غذا و دیگر برنگردی.
19
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/21 | ساعت: 14:55
عایقی هست بینمان. نه هواست و نه حتی مادرت. دستمال انداختهای روی آن قسمتِ مغزت که ممکن است بگوید «هِی پسر! چه دخترِ خوبیه! دوستش داشته باشیم؟».
5
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:35
بنظرت وقتي رفت، مادرم اجازه ميدهم سرم را بگذارم و بميرم؟
6
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:35
نصیحتهایش را دوست دارم. ولی "تو دیگه مث من نشی"هایش را نه. میخواهم شبیه اش باشم، عینک قاب زرشکی بزنم و از تعاونی فرهنگیان برای دخترم خنزرپنزر بردارم.
7
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:35
تو پنج خيابان و سه كوچه و يك بنبست آن طرفتر عطسه ميكني. من يك بنبست و سه كوچه و پنج خيابان اينطرفتر، صلوات ميفرستم.
8
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:35
كار به جاي باريكش رسيده. آنجا كه همه گريهشان ميگيرد.
9
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:35
عكسش را نشان لطيفه دادم. همان كه گوشهاش جاي لَپهي خورشقيمه مانده. خنديد و گفت «عين گُه افتاده!». و نميدانست چقدر من اين صورتِ گُه را دوست دارم.
10
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:34
مینشینم کنارپنجره. گنجشک تپلی نشسته کنارم و زل زده به راهی که از آن رفتی. فهم ندارد ولی نگاهش احمق است. تازه! حرف هم میزند. شیرینی خامهای هم دوست دارد و برای مامان از عطاریِ پشتآسیابخرابه عرقیجات میخرد و عاشقِ گلگاوزبان است. میتوانی اثبات کنی دروغ نميگویم؟ برگرد و ثابت كن اگر مَردي!
11
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:34
میگه «تو خوب تخممرغ درست میکنی!». میگم «وقتی سفیدهش یه خورده خودشو گرفت، صدام کن تا تووش رُب بزنم». چند سال گذشته؟آشپزخونه سوخت.
12
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:34
اینکه کسی بگوید دوست دارد با آدم فرار کند، آدم را یک حالی میکند. به کسی نگوئید دوست دارید با او فرار کنید.
13
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:34
اینجا هنوز سر اینکه خدا مَرده یا زن. دعواست.
14
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/23 | ساعت: 18:34
رفت سفر. ديشب تووي خواب داشتم خدا رو به «همين روزِ عزيز» قسم ميدادم كه سالم برگرده.